مثل تمام لحاظی که برای یک لحظه در نظر می گرفتم، لحظات سختی
بود، سخت نه برای گفتن ، شاید برای نوشتن . مثل تدارک یک
س.ک.س با حشره ای عجیب، که صورتش مثل شمایل سوسک بود و
پایین تنه اش مثل زنبور و قامتی هم_ دور از قد وبالای شما_ نداشت .
شروع کردم به نوشتن، نفسم به سختی در مجرای سینه ام حرکت
می کرد.دست خودم نبود ذهنم در حال پراش بود ، می خاستم به
بکارتم فکر نکنم ، اما من هیچ وقت بکارت نداشتم و با این که اصلن
دختر نبودم ، مدتی بود که می خاستم تحت هیچ شرایطی به بکارتم
فکر نکنم، به حجابی که ذهنم را مثل یک آلت تناسلی_به پهنا_
فرا می گرفت ، پر می کرد و فراموش . . .
شبیه سوراخ شده بودم، پریز برق ، لوله دماغ ، سیفون گشاد توالت
و یا منفذ ریزی بر کنج یک شیشه . . . مدت ها بود که سرگرمی ام به
تداوم در خاب هایم این شده بود که با تفنگ بادی گوشه های شیشه
های پنجره راهرو منتهی به حیاط را سوراخ می کردم؛ تفنگ از انتهای
لوله می شکست ، سربی صلب به انتهای لوله نشانده می شد ،
تفنگ کامل می شد و اسلحه مسلح و آماده شلیک . . . تق ، شیشه
از کنج سوراخ می شد . اما این بار طور دیگری اتفاق می افتاد ؛
حوصله ام سر رفته بود ، از انتهای دیگر راهرو که به روبروی در
آشپزخانه منتهی می شد ، بلند شدم ، با قدری تامّل طول خاکستری
فضای خاب را در حریم راهرو طی کردم،از شیشه ها گذشتم و صحن
خالی حیاط را اشغال کردم ، تفنگ مسلح د ر دستانم آرام می نمود ،
اصلن قصد شلیک کردن نداشتم . خودم به ناگاه بر دیوار سیمانی
روبرو دیده شد ، ایستاده بودم . دو نفر بودیم ، من و اسلحه و یک نفر
دیگر که خودم بود. درست همان چهره ای که از خودم سراغ داشتم...
کنار دیوار ِسمت راست حیاط ایستاده بودم ؛ بود. و انگار که به جایی
زل زده باشد شاید داشت مرا نگاه می کرد ، من و اسلحه را .
تفنگ را به سمت خودم نشانه گرفتم، خودم داشت من را نگا ه میکرد
، اصلن تردید نکردم مثل سوراخ هایی که بر کنج شیشه ها می نمودم
به سمت خودم شلیک کردم، یک بار ، دو بار . . .چند بار ، نمی شد .
ماشه چکانده می شد اما سربی خارج نمی شد . در حالتی از رسوخ
امتدادِ ناشی از وضع آویزان طناب در فضا و چیزی که نمی فهمیدم چه
دلیلی دارد، خودم را نگاه می کردم و ماشه را به سمت بدنم ، بدن من
و اسلحه ، فشار می دادم . انگشتم ماشه را حس می کرد و
حرکت اش را و صدای مبهمی که از محتویات قبضه به گوش می رسید
بدنم خیس عرق شده بود ، نمی دانستم که دیگر کدام یک بودم ؛ من و
اسلحه یا خودم . . .
شبیه سوراخ شده بودم، پریز برق ، لوله دماغ ، سیفون گشاد توالت
و یا منفذ ریزی بر کنج یک شیشه . . . و تکراری ابدی آغاز می شد.